تبليغاتX
پرسه های مهتابی

پرسه های مهتابی

من اتفاق مهمی هستم
در کنار تو
راه می روم
نفس می کشم
شعر می خوانم
و تو در ازدحام دل مشغولی هایت مرا گم می کنی
مثل صدای عقربه های ساعت
در هیاهوی آدمها و ماشینها
وقتی تمام جهان سکوت می کند
تازه تیک تاکشان را می شنوی

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم دی 1388ساعت 14:13  توسط آرش  | 

واکس

نشسته بود پسر روی جعبه اش با واکس
غریب بود، کسی را نداشت الّا واکس

نشسته بود و سکوت از نگاه او می ریخت
و گاه بغض صدا می شکست: آقا واکس

درست اوّل پاییز هفت سالش بود
و روی جعبه ی مشقش نوشت: بابا واکس...

غروب بود، و مرد از خدا نمی فهمید
و می زد آن پسرک کفش سرد او را واکس

سیاه مشقی از اسم خدا، خدا بر کفش
نماز محضی از اعجاز فرچه ها با واکس

 برای خنده لگد زد به زیر قوطی، بعد ـ
صدای خنده ی مرد و زنی که ها...ها...واکس

 چقدر روی زمین خنده دار می چرخد
(چه داستان عجیبی) بله، در این جا واکس ـ
پرید توی خیابان، پسر به دنبالش
صدای شیهه ی ماشین رسید امّا واکس ـ
یواش قل زد و رد شد، کنار جدول ماند
و خون سرخ و سیاهی کشیده شد تا واکس
 غروب بود، و دنیا هنوز می چرخید
و کفش های همه خورده بود گویا واکس
و کارخانه به کارش ادامه می داد و
هنوز طبق زمان و دقیقه صدها واکس...

کسی میان خیابان سه بار مادر گفت
و هیچ چیز تکان هم نخورد حتّا واکس

صدای باد، خیابان، و جعبه ای کهنه
نشسته بود ولی روی جعبه، تنها واکس

شعر از رضا میر رکنی

 

+ نوشته شده در  شنبه سی ام آبان 1388ساعت 15:8  توسط آرش  | 

یک داستان از استاد منوچهر احترامی

مارها قورباغه ها را مي خوردند و قورباغه ها غمگين بودند

 
قورباغه ها به لك لك ها شكايت كردند
 
لك لك ها مارها را خوردند و قورباغه ها شادمان شدند

لك لك ها گرسنه ماندند و شروع كردند به خوردن قورباغه ها

قورباغه ها دچار اختلاف ديدگاه شدند

عده اي از آنها با لك لك ها كنار آمدند و عده اي ديگر خواهان باز گشت مارها شدند

مارها باز گشتند و همپاي لك لك ها شروع به خوردن قورباغه ها كردند

حالا ديگر قورباغه ها متقاعد شده اند كه براي خورده شدن  به دنيا مي آيند

تنها يك مشكل براي آنها حل نشده باقي مانده است

اينكه نمي دانند توسط دوستانشان خورده مي شوند يا دشمنانشان!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم آبان 1388ساعت 15:17  توسط آرش  | 

سفر به همدان

سلام

شنبه برای یه سفر کاری رفتم همدان

جای همتون خالی بود

همدان از اون چیزی که فکرشو می کردم کوچیکتر بود

یه شب اونجا موندم

پیش یکی از دوستام که امسال دانشگاه بوعلی قبول شده

به باباطاهر و بوعلی سینا هم سر زدم

طفلک بابا طاهر هنوز هم عریان بود٬ تو این فصل واقعا اذیت میشه بدون لباس

دیروز برگشتم تهران

دلم برا وبم تنگ شده بود

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 12:21  توسط آرش  | 

دلنوشته های آرش

روزگارم گله مندی شده است

             من بگریم تو بخندی شده است

                                         از دلم یاد نکردی٬ شاید

                                                      عشق هم سهمیه بندی شده است

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 15:2  توسط آرش  | 

عشق از دیدگاه افراد مختلف:

 

۱-عشق از دید حاج آقا:استغفرالله باز از این حرفهای بی ناموسی زدی؟(جمله عاشقانه:خداوند همه جوانها را به راه راست هدایت کند)

۲-عشق از دید دختر حاج آقا:آه خدای من یعنی می شه بدون اینکه بابام بفهمه عاشق بشم؟(جمله عاشقانه:ندارد)

۳-عشق از دید یه ریاضی دان:عشق یعنی دوست داشتن بدون فرمول(جمله عاشقانه:آه عزیزم به اندازه سطح زیر منحنی دوستت دارم)

۴-عشق از دید بقال سر کوچه:والا دوره ما عشق مشق نبود ننمون رفت خواستگاری و سکینه خانومو واسه ما گرفت(جمله عاشقانه:سکینه شام چی داریم؟)
عشق از دید اصغر کاردی (در زندان):مرامتو عشقه عشقی(جمله عاشقانه:چاقو خوردتیم لوتی)

۵-عشق از دید مدیوم کلاس و کمی بی غم:آه عزیزم کاش الان پیشم بودی و بغلم می کردی سرمو می ذاشتم رو شونه هات….(جمله عاشقانه:دوستت دارم عزیزم)

۶-عشق از دید مادر بزرگم:این حرفارو نزن راستی این دختر اقدس خانم خیلی دختر با کمالاتیه تازه تحصیل کرده هم هست…(جمله عاشقانه:بریم خواستگاری)

۷-عشق از دید…(الان خودتون می فهمید کی):عزیزم تو که عاشقمی پس چرا هزینه عمل کردنمو نمی پردازی///واسه نهار بریم سورنتو سالی هم قرار با دوستش بیاد دوست سالی واسش یه ماتیز گرفته تو حتی حاضر نیستی واسه من که اینقدر دوستت دارم یه پراید بخری(جمله عاشقانه:عزیزم گوشی سونی می خوام و… راستی دوستت دارم)

۸-عشق از دید کسی که بار اول عاشق می شه:
عزیزم باور کن بدون تو حتی یه لحظه هم نمی تونم زندگی کنم تو واسم همه دنیا هستی(جمله عاشقانه:فدات شم عزیزم خیلی خیلی دوستت دارم)

۹-عشق از دید کسی که بار اولش نیست:عزیزم خیلی دوستت دارم. باور کن شبها به خاطر تو با پای برهنه می خوابم(جمله عاشقانه:آه عزیزم دیرم شده باید برم)

۱۰-عشق از دیدی بعضی ها:آه خدا یعنی میشه بیاد خواستگاریم؟….(جمله عاشقانه:یا شبدالعظیم هزار تومن نذرت می کنم بیاد خواستگاریم)
عشق از دید اوباش و ارازل:عشق مشق سیخی چند برو بچه سوسول دلت خوشه خونه خالی نداری…(جمله عاشقانه:بو بوغ خانم بیا بالا خوش میگذره)

۱۱-عشق از دید یه مهندس الکترونیک:عشق همان دوست داشتن است وقتی در
Av open Loop ضرب میشه.البته در این ناحیه انسان به صورت غیر خطی عمل می کنه(جمله عاشقانه:عزیزم تو منو در وسط منحنی مشخصه بایاس کردی)

۱۲-عشق از دید بابام:آخه پسر عشق واست نون و آب میشه؟…حالا بگو ببینم پدرش چه کاره هست؟ (جمله عاشقانه :برو با دختر حاج آقا ازدواج کن)

۱۳-عشق از دید احمدک:عشق تنها هدف آفرینش هستی است زیرا انسان تنها مودی است که عاشق می شود.(جمله عاشقانه:……………….. )

۱۴-عشق از دیدی مادر ها:وا مگه تو امسال کنکور نداری؟عشق واسه بعد…مگه تو امسال فلان نداری؟عشق واسه بعد……مگه تو امسال بهمان نداری؟عشق واسه بعد……(جمله عاشقانه:جملات عاشقانه ای هنوز بیان نشده است)

۱۵-عشق از دیدکسی که در عشق شکست خورده:عشق یعنی کشک(جمله عاشقانه:برو کشکتو بساب)

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 12:46  توسط آرش  | 

یک داستان جالب

برنامه‌نويس و مهندس

 يک برنامه‌نويس و يک مهندس در يک  مسافرت طولانى هوائى کنار يکديگر در هواپيما نشسته بودند.

 برنامه‌نويس رو به مهندس کرد و گفت: مايلى با همديگر بازى کنيم؟

 مهندس که مي‌خواست استراحت کند محترمانه عذر خواست و رويش را به طرف پنجره برگرداند و پتو را روى خودش کشيد. برنامه‌نويس دوباره گفت: بازى سرگرم‌کننده‌اى است. من از شما يک سوال مي‌پرسم و اگر شما جوابش را نمي‌دانستيد ۵ دلار به من بدهيد. بعد شما از من يک سوال مي‌کنيد و اگر من جوابش را نمي‌دانستم من ۵ دلار به شما مي‌دهم. مهندس مجدداً معذرت خواست و چشمهايش را روى هم گذاشت تا خوابش ببرد. اين بار، برنامه‌نويس پيشنهاد ديگرى داد.

 گفت: خوب، اگر شما سوال مرا جواب نداديد ۵ دلار بدهيد ولى اگر من نتوانستم  سوال شما را جواب دهم ٥٠ دلار به شما مي‌دهم. اين پيشنهاد چرت مهندس را پاره کرد و رضايت داد که با برنامه‌نويس بازى کند.

 برنامه‌نويس نخستين سوال را مطرح کرد: «فاصله زمين تا ماه چقدر است؟» مهندس بدون اينکه کلمه‌اى بر زبان آورد دست در جيبش کرد و ۵ دلار به برنامه‌نويس داد.

 حالا نوبت خودش بود. مهندس گفت: «آن چيست که وقتى از تپه بالا مي‌رود ۳ پا  دارد و وقتى پائين مي‌آيد ۴ پا؟» برنامه‌نويس نگاه تعجب آميزى کرد و سپس به سراغ کامپيوتر قابل حملش رفت و تمام اطلاعات موجود در آن را مورد جستجو قرار داد. آنگاه از طريق مودم بيسيم کامپيوترش به اينترنت وصل شد و اطلاعات موجود در کتابخانه کنگره آمريکا را هم جستجو کرد. باز هم چيز بدرد بخورى پيدا نکرد. سپس براى تمام همکارانش پست الکترونيک فرستاد و سوال را با آنها در ميان گذاشت و با يکى دو نفر هم گپ (chat) زد ولى آنها هم نتوانستند کمکى کنند.

  بالاخره بعد از ۳ ساعت، مهندس را از خواب بيدار کرد و ٥٠ دلار به او داد.

 مهندس مودبانه ٥٠ دلار را گرفت و رويش را برگرداند تا دوباره بخوابد. برنامه‌نويس بعد از کمى مکث، او را تکان داد و گفت: «خوب، جواب سوالت چه بود؟» مهندس دوباره بدون اينکه کلمه‌اى بر زبان آورد دست در جيبش کرد و  ۵ دلار به برنامه‌نويس داد و رويش را برگرداند و خوابيد ...

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 12:29  توسط آرش  | 

روزگار غریبی است نازنین

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 12:24  توسط آرش  |